قتل، نیمه شب در کوچه

منتشرشده: اکتبر 11, 2011 در کوچه

هنوز نیمه شب نشده بود. یک راننده ناشی و بی وجدان بچه گربه بی نوا را ندید. شاید هم دید و نخواست ببیند و … بی نوا مرده بود و نمی دانم خواهرش بود یا برادرش، چند ساعتی بالاسر جنازه بی جان می چرخید. دُم تازه مُرده را گاز می گرفت به امید اینکه از زمین بلند شود. چند دور دورش می چرخید و ناله می کرد. دوباره دُم گربه را گاز می گرفت. بیچاره نمی دانست مرگ یعنی چه. قد و بالایش به این چیزها قد نمی داد! میوه فروش هم دلش ریش ریش شده بود. اگر او زبان گربه را می فهمید، یا گربه زبان او را، حتما دلداریش می داد.

انگار عادت مان شده در بزرگراه ها یا خیابان ها نعش یک گربه ببینیم و دَم برنیاوریم. وقتی جان آدم بی ارزش می شود و در خیلی از تصادفات راکب فرار می کند، توقعی اینچنین بی جا خواهد بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s